X
تبلیغات
محفل دوستان - 2 شعر زیبا و دوست داشتنی








محفل دوستان

بنام کشیش کلیسای عشق

 

در این دیار ســـربی ، یک استکان، هـوا نیســــــت

درد و غم و مرض هست؛ یک جرعه ی دوا نیست

مــعشوقه هـــای این شهر بر چهره، مــاسک دارند

احــــــــوال عــــــــاشقان نیز، چندی است روبِه را نیست

فرهـــــــــاد آسم دارد ، خسرو ســـــــــــــیاه سرفه

هیچ آدمی به فـــــکرِ شــــیرین بینوا نیســـــت

"اطفــــــــال و ســــــالمندان" در خــــانه ها اسیرند

ویران شود هر آنجا ، غوغـــــای بچه ها نیســــت

تـــــاوان دیـــــــدن تو ، سنگینتر از جریمه است

من زوجم و تو فردی ، این شهر جــــای ما نیست

 

.................................

 

عشق روزی رهگذر می آید

 

عشق روزی رهگذر می آید ومن نیستم

صبح روزی ، پشت در می آید و من نیستم

قصه دنیا به سر می آید من نیستم

یک نفر دلواپسم این پا و آن پا می کند

کاری از من بلکه بر می آید ومن نیستم

خواب و بیداری  خدایا بازهم سر می رسد

نامه هایم از سفر می آید و من نیستم

هرچه می رفتم به نبش کوچه او دیگر نبود

روزی آخر یک نفر می آید و من نیستم

در خیابان در اتاقم روی کاغذ پشت میز

شعر تازه آنقدر می آید و من نیستم

بعد ها اطراف جای شب نشینی های من

بوی عشق تازه تر می آید ومن نیستم

بعد ها وقتی که تنها خاطراتم مانده است
عشق روزی رهگذر می آید ومن نیستم

 

.................................

 

نوشته شده در سه شنبه 10 اسفند1389ساعت 19:36 توسط محمد زرگران|




مطالب پيشين
» حكايت از پیراهن یوسف فهمیدم
» داستان طمع
» حكايت سلطان سنجر
» داستان قانون و میوه
» حكايت سردرد سلطان روم
» حاکیت فریب
» حکایت بسيج
» عشق در نگاه بزرگان
» حكايت نگهبان و پيرزن
» حكايت دیر رسیدن
Design By : ParsSkin.Com