محفل دوستان

بنام کشیش کلیسای عشق

 

جنید بغدادی گفت: روزی به حضور شیخ سری سقطی )استادم) در آمدم. مردی را دیدم نزد وی از هوش رفته است. از حال وی پرسیدم.

گفت: آیتی از کلام حق شنیده و سرّی از اسرار آن آیۀ قرآن بر وی مکشوف گشته و از این جهت هوش در او زائل شده است.

جنید گوید گفتم: همان آیه را بر او بخوانند.

چون خواندند به هوش آمد. شیخ سری سقطی از من پرسید: این علم به تو از کجا رسیده است؟

گفتم ای شیخ، موجب رفتن نور دیدهی یعقوب، دیدن پیراهن خون آلود بود، باز سبب آمدن نور چشم، دیدن همان پیراهن یوسف بود

.................................

 

نوشته شده در شنبه 7 دی1392ساعت 21:29 توسط محمد زرگران|



بنام کشیش کلیسای عشق

 

زن و مرد فقیر که چند بچه هم داشتند، زندگی سختی را می گذراندند و تنها در آمدشان از درخت سیب داخل حیاط منزلشان بود که با فروش آنها شکم خود و بچه ها را سیر می کردند. درخت سیب چند وقتی میوه نداد تا بالاخره موقعی که آنها خیلی گرسنه بودند، یک سیب خیلی بزرگ بر شاخه درخت سبز شد. مرد فقیر وقتی سیب را چید با خودش گفت: با فروش این سیب فقط می توانم یک وعده شکم خانواده ام را سیر کنم، اما در عوض می توانم آن را به سلطان کارتیج هدیه بدهم تا خوشحال شود. همین کار را کرد و به سراغ سلطان مهربان رفت و سیب را هدیه کرد.

کارتیج وقتی از مشاورانش شنید که پیر مرد چقدر فقیر است، از عزت نفس او خوشش آمد و یک کیسه طلا به مرد داد و زندگیش را عوض کرد. یکی از مشاوران سلطان که این صحنه را دید با خود گفت: وقتی سلطان به خاطر یک سیب کیسه طلا می دهد، پس من هم هدیه ای می آورم. فردای آن روز به جواهر ساز شهر سفارش یک سیب طلا داد و سپس آن را به سلطان هدیه کرد. سلطان کاتریج که ماجرا را فهمید به او گفت: آن پیر مرد همه داراییش را به من هدیه کرد، اما تو به خاطر طمع، یک گوشه از ثروتت را هدیه کرده ای! و سپس تمام اموال مرد طماع را میان فقرای شهر تقسیم کرد!

سلطان کاتریج در افسانه های لهستان، به یک پادشاه مهربان معروف است.

 

.................................

نوشته شده در شنبه 7 دی1392ساعت 21:17 توسط محمد زرگران|



بنام کشیش کلیسای عشق

 

گویند روزی رشیدالدّین وطواط به دربار سلطان سنجر حضور یافت سلطان بدون توجّه او را زیردست بعضی از اشخاص دیگری جای داد. شاعر ناراحت گردید و این قطعه لطیف را بگفت :


دانی شاها  که  دور  فلک در هزار ســال          چـون  من  یگانه ای ننماید به صد هنر

گر زیردست  هر کس و  ناکس نشــانیم            آنجا لطیفه ای است بدانم من آن قدر

بحر است  مجلس تو و در بحر بی خلاف            لؤلؤ  به  زیــر  باشد و خـاشاک بر زبر

.................................

 

نوشته شده در شنبه 7 دی1392ساعت 21:13 توسط محمد زرگران|



بنام کشیش کلیسای عشق


در صحرا میوه كم بود . خداوند یكی از پیامبران را فراخواند و گفت : هر كس در روز تنها می تواند یك میوه بخورد .

این قانون نسل ها برقرار بود و محیط زیست آن منطقه حفظ شد . دانه های میوه بر زمین افتاد و درختان جدید رویید .

مدتی بعد ،‌ آن جا منطقه ی حاصل خیزی شد و حسادت شهر های اطراف را بر انگیخت . اما هنوز هم مردم هر روز فقط یك میوه می خوردند و


:ادامه مطلب:
نوشته شده در شنبه 7 دی1392ساعت 21:8 توسط محمد زرگران|



بنام کشیش کلیسای عشق

 

در بعضي از تفاسير نوشته شده است كه سلطان روم نامه اي خدمت امير المؤمنين علي بن ابيطالب(ع) نوشت و از سر درد عجيبي كه به آن مبتلا شده بود گله كرد و معالجه را خواستار گرديد.آنچه اطباء مداوا كرده بودند ، فايده نكرده بود و لذا از وصي پيغمبر(ص) چاره اش را جويا شده بود.

نامه اش كه رسيد حضرت علي (ع)كلاهي را به قاصد داد و به او فرمود كه هر وقت سلطان سردرد گرفت، اين كلاه را بر سرش بگذارد. پس از رسيدن كلاه به سلطاه، هرگاه به سردرد مبتلا مي شد، طبق سفارش حضرت، كلاه را بر سر مي گذاشت و سر آرام مي گرفت، دو سه مرتبه كه به سر درد مبتلا شد و آن را بر سر گذاشت و آرام گرفت، به فكر افتاد كه ببيند علي(ع) چه كرده است كه اين طور اين كلاه اثر مي كند.

دستور داد آن را شكافتند، ديد لاي آن نوشته شده است:

بسم الله الرحمن الرحيم

فاتحةالكتاب، شهيد آيت الله دستغيب

 

.................................

نوشته شده در شنبه 7 دی1392ساعت 21:1 توسط محمد زرگران|



بنام کشیش کلیسای عشق

 

گفتم: مگه نگفتی به حرفم گوش کن تا خوشبخت شوی؟

گفت: بله!

مگه نگفتی او را بکش تا ثروتمند شوی؟ بله!

خب، من که به حرفت گوش کردم، پس چرا خوشبخت نشدم؟ تو از نظر من خوشبختی!

گفتم مگه تو کی هستی؟ گفت: من ابلیسم.

 

.................................

نوشته شده در شنبه 7 دی1392ساعت 20:57 توسط محمد زرگران|



بنام کشیش کلیسای عشق

 

راننده ي آن اتومبيل كه يك مرد جوان بود، سرش را از پنجره اتومبيل بيرون آورد و پرسيد: اگر من به تو بگويم كه دقيقا چند راس گوسفند داري، يكي از آنها را به من خواهي داد؟

چوپان نگاهي به جوان تازه به دوران رسيده و نگاهي به رمه اش كه به آرامي در حال چريدن بود، انداخت و با وقار خاصي جواب مثبت داد.

جوان، ماشين خود را در گوشه اي پارك كرد و كامپيوتر Notebook خود را به سرعت از ماشين بيرون آورد، آن را به يك تلفن راه دور وصل كرد، وارد صفحه ي


:ادامه مطلب:
نوشته شده در شنبه 5 اسفند1391ساعت 21:24 توسط محمد زرگران|



بنام کشیش کلیسای عشق


عشق میوه تمام فصل هاست و دست همه کس به شاخسارش می رسد. (مادر ترزا)
عشق نخستین سبب وجود انسانیست . (وونارگ)
عشق همچون توفان سرزمین غبار گرفته وجود را پاک می کند و انگیزه رشد و باروری روزافزون می گردد. (ارد بزرگ)
عشق ما را می کشد تا دوباره حیاتمان بخشد . (شکسپیر)
عشق مانند بیماری مسری است که هر چه بیشتر از آن بهراسی زودتر به آن مبتلا میشوی. (شانفور)
عشق برای روح عادی یک پیروزی و برای


:ادامه مطلب:
نوشته شده در شنبه 28 بهمن1391ساعت 23:30 توسط محمد زرگران|



بنام کشیش کلیسای عشق

 

نگهباني می‌دید هر هفته یک پیرزن یک قایق موتوری پر از خاک و شن را از این سمت ساحل به آن سمت ساحل می‌برد . نگهبان هر چه داخل قایق را وارسی می‌کرد، چیزی جز خاک و شن بی‌ارزش پیدا نمی‌کرد . چند سال بعد وقتی نگهبان بازنشست شد، به آن سوی ساحل رفت و سراغ پیرزن را گرفت و از او پرسید: تو اکنون زن بسیار ثروتمندی هستی . من در تعجبم که چگونه با جابه‌جا کردن خاک و شن بی‌ارزش موفق شدی این همه ثروت برای خود جمع کنی. لطفا به من بگو راز تجارت تو در چیست؟

پیرزن با حیرت به نگهبان گفت: من خاک و شن جابه‌جا نمی‌کردم! من موتور قایق خرید و فروش می‌کردم. در قایقم شن و خاک می‌ریختم تا کیفیت و کارآیی موتور را قبل از تحویل به مشتری امتحان کنم.

.................................

نوشته شده در جمعه 20 بهمن1391ساعت 0:4 توسط محمد زرگران|



بنام کشیش کلیسای عشق

 

جمعی به جنگ ملاحده  رفته بودند. در بازگشتن هر یك سر ملاحده‌ای بر چوب كرده می‌آوردند. یكی پایی بر چوب می‌آورد.

پرسیدند: این را كه كشت؟

گفت: من.

گفتند: چرا سرش نیاوردی؟

گفت: تا من برسیدم، سرش را برده بودند.

.................................

نوشته شده در پنجشنبه 12 بهمن1391ساعت 23:55 توسط محمد زرگران|



بنام کشیش کلیسای عشق

 

یکی از وزرا پسری کودن داشت، پیش دانشمندی فرستاد که او را تربیت کند تا عاقل شود. مدتی تعلیمش کرد، موثر نبود. پیش پدرش کس فرستاد که این پسر عاقل نمی شود، مرا نیز دیوانه کرد.

قطعه:

چون بود اصل گوهری قابل

تربیت را در او اثر باشد

هیچ صیقل نکو نخواهد کرد

آهنی را که بد گهر باشد

سگ به دریای هفت گانه مشوی

که چو تر شد، پلیدتر باشد

خر عیسی گرش به مکه برند

چو بیاید هنوز خر باشد!

(شیخ اجل سعدی)

.................................

نوشته شده در پنجشنبه 5 بهمن1391ساعت 23:58 توسط محمد زرگران|



بنام کشیش کلیسای عشق

 

اگر در اسراییل بدنیا آمده باشید، به احتمال زیاد یهودی هستید
اگر در عربستان بدنیا آمده باشید، به احتمال زیاد مسلمانید
اگر در هند بدنیا آمده باشید، به احتمال زیاد... هندو
اما اگر در امریکا بدنیا ماده باشید، به احتمال زیاد مسیحی هستید!

ایمان دینی شما از یک موجود الهی الهام گرفته نشده ،
حقیقتی ثابت و پایدار اینست که :

ایمان دین شما به زبان ساده تنها جبر جغرافیاست!

ریچارد داوکینز

If you were born in Israel, you’d probably be Jewish.
If you were born in Saudi Arabia, you’d probably be Muslim.
If you were born in India, you’d probably be Hindu.
But because you were born in North America, you’re Christian…

Your faith is not inspired by some divine, constant truth.
It’s simply geography.

richard dawkins

 

.................................

نوشته شده در پنجشنبه 28 دی1391ساعت 1:20 توسط محمد زرگران|



بنام کشیش کلیسای عشق

 

نقل شده که یکی از علما، "فردوسی" را پس از مرگ در خواب دید که در فردوس در درجات عالیه است.

از او پرسید که این درجه را به چه یافتی؟

گفت: به یک بیت که در توحید گفتم:

جـهان را بـلــندی و پـستی توئی                  ندانم چئی هر چه هستی توئی

 

.................................

نوشته شده در چهارشنبه 20 دی1391ساعت 23:47 توسط محمد زرگران|



بنام کشیش کلیسای عشق

 

زاهدی گوید:
جواب چهار نفر مرا سخت تکان داد . اول مرد فاسدی از کنار من گذشت و من گوشه لباسم را جمع کردم تا به او نخورد . او گفت ای شیخ خدا میداند که فردا حال ما چه خواهد بود!

دوم مستی دیدم که ...

افتان و خیزان راه میرفت به او گفتم قدم ثابت بردار تا نیفتی . گفت تو با این همه ادعا قدم ثابت کرده ای؟

سوم کودکی دیدم که چراغی در دست داشت گفتم این روشنایی را از کجا اورده ای ؟ کودک چراغ را فوت کرد و ان را خاموش ساخت و گفت:تو که شیخ شهری بگو که این روشنایی کجا رفت؟

چهارم زنی بسیار زیبا که درحال خشم از شوهرش شکایت میکرد . گفتم اول رویت را بپوشان بعد با من حرف بزن .
 
گفت من که غرق خواهش دنیا هستم  چنان از خود بیخود شده ام که از خود خبرم نیست تو چگونه غرق محبت خالقی که از نگاهی بیم داری؟

 

.................................


نوشته شده در سه شنبه 12 دی1391ساعت 20:3 توسط محمد زرگران|



بنام کشیش کلیسای عشق

 

روزی عارف پیری با مریدانش از کنار قصر پادشاه گذر میکرد. شاه که در ایوان کاخش مشغول به تماشا بود، او را دید و بسرعت به نگهبانانش دستور داد تا استاد پیر را به قصر آورند.
عارف به حضور شاه شرفیاب شد. شاه ضمن تشکر از او خواست که نکته ای آموزنده به شاهزاده جوان بیاموزد مگر در آینده او تاثیر گذار شود.

استاد دستش را به داخل کیسه فرو برد و سه عروسک از آن بیرون آورد و به شاهزاده عرضه نمود و گفت: "بیا اینان دوستان تو هستند، اوقاتت را با آنها سپری کن."
شاهزاده با تمسخر گفت: " من که دختر نیستم با عروسک بازی کنم! " عارف اولین عروسک را برداشته و تکه نخی را از یکی از گوشهای


:ادامه مطلب:
نوشته شده در سه شنبه 5 دی1391ساعت 19:48 توسط محمد زرگران|



بنام کشیش کلیسای عشق

 

شيخ جنيد بغداد به عزم سير از شهر بغداد بيرون رفت و مريدان از عقب او، شيخ احوال بهلول را پرسيد.

گفتند او مردي ديوانه است. گفت او را طلب كنيد كه مرا با او كار است.

پس تفحص كردند و او را در صحرايي يافتند. شيخ پيش او رفت و در مقام حيرت مانده سلام كرد. بهلول جواب سلام او را داده پرسيد


:ادامه مطلب:
نوشته شده در سه شنبه 28 آذر1391ساعت 20:28 توسط محمد زرگران|



بنام کشیش کلیسای عشق

 

دختری ازدواج کرد و به خانه شوهر رفت ولی هرگز نمی توانست با مادرشوهرش کنار بیاید و هر روز با هم جرو بحث می کردند.

عاقبت یک روز دختر نزد داروسازی که دوست صمیمی پدرش بود رفت و از او تقاضا کرد تا سمی به او بدهد تا بتواند


:ادامه مطلب:
نوشته شده در دوشنبه 20 آذر1391ساعت 20:14 توسط محمد زرگران|



بنام کشیش کلیسای عشق

 

در اوایل فصل بهار روزی ملک الشّعراء بهار و دیبا و شهریار با شخصی به نام علمداری از تهران به سوی کرج عازم شدند مرحوم بهار در کرج دوستی داشت به منزل او وارد شدند. چون میزبان خواست با همراهان بهار آشنائی حاصل کند مرحوم بهار بالبدیهه این دو بیتی را ساخته بر او خواند:

ای کرج سویت سه تن از شهر، یار آورده ام

با (علـمـداری ) و (دیبـا ) (شهـریار) آورده ام

خلق می گویند از یک گل نمی گردد بهـار

زین سبب سویت سه گل با یک (بهار) آورده ام!

 

.................................

نوشته شده در یکشنبه 12 آذر1391ساعت 20:10 توسط محمد زرگران|



بنام کشیش کلیسای عشق

 

 

نقل است که : به هنگام حمله ی ناپلئون به روسیه دسته ای از سربازان او در مركز شهر كوچكی از آن سرزمین همیشه برف در حال جنگ بودند ...

یکی از فرماندهان به طور اتفاقی از سواران خود جدا می افتد و گروهی از قزاقان روسی رد او را می گیرند و در خیابانهای پر پیچ و خم شهر به تعقیب او می پردازند .

فرمانده كه جان خود را در خطر می بیند پا به فرار می گذارد و سر انجام در كوچه ای سراسیمه وارد یك دكان پوست فروشی می شود و با مشاهده ی پوست فروش


:ادامه مطلب:
نوشته شده در یکشنبه 5 آذر1391ساعت 22:52 توسط محمد زرگران|



بنام کشیش کلیسای عشق

 

 

نقل است که روزی شاه عباس کبیر در اصفهان به خدمت عالم زمانه " شیخ بهائی" رسید پس از سلام واحوالپرسی از شیخ پرسید :

در برخورد با افراد اجتماع " اصالت ذاتی آنها برتر است یا تربیت خانوادگی شان " ؟

شیخ گفت : هر چه نظر حضرت اشرف باشد همان است ولی به نظر من " اصالت " ارجح است .

و شاه بر خلاف او گفت : شک نکنید که " تربیت " مهم تر است !

بحث میان آن دو بالا گرفت و هیچیک نتوانستند یکدیگر را قانع کنند بناچار شاه برای اثبات حقانیت خود او را به کاخ دعوت کرد تا حرفش را به کرسی نشاند .

فردای آن روز هنگام غروب شیخ به کاخ رسید بعد


:ادامه مطلب:
نوشته شده در یکشنبه 28 آبان1391ساعت 22:44 توسط محمد زرگران|



بنام کشیش کلیسای عشق

 

 

من در ابتدا خداوند را یک ناظر ؛ مانند یک رئیس یا یک قاضی میدانستم که دنبال شناسائی خطاها ئی است که من انجام داده ام و بدین طریق خداوند میداند وقتی که من مردم ؛ شایسته بهشت هستم و یا مستحق جهنم ...!

وقتی قدرت فهم من بیشتر شد؛ به نظرم رسید که گویا زندگی تقریبا مانند دوچرخه سواری با یک دوچرخه دو نفره است و دریافتم که خدا


:ادامه مطلب:
نوشته شده در شنبه 20 آبان1391ساعت 22:29 توسط محمد زرگران|



بنام کشیش کلیسای عشق

 

 

به کسی دل نبند که دل همه با اوست...

به کسی دل ببند که دلش با همه هست...

 

.................................

 

کسی را دوست داشته باش که با جدا شدن از او...

از دستش ندهی!

 

.................................

  

قبل از اینکه تسلیم هرچیزی در این هستی بشوی...

بدان آن چیز پیش از


:ادامه مطلب:
نوشته شده در جمعه 12 آبان1391ساعت 22:27 توسط محمد زرگران|



بنام کشیش کلیسای عشق

 

اين ضرب المثل بسيار مشهور است‌: «اگر اين‌ ميز ماندني‌ بود به‌ تو نمي‌رسيد.»

سعدي‌ همين ‌مضمون‌ را بسيار زيبا در حكايتي‌ درباره‌ قزل‌ ارسلان‌ آورده‌ است‌:

قزل‌ ارسلان‌ قلعه‌اي‌ سخت‌ داشت

‌كه‌ گردن‌ به‌ الوند برمي‌فراشت‌...

روزي‌ مسافر جهانديده‌اي‌ به‌ ديدار قزل‌ ارسلان‌ مي‌آيد. او با اشاره به قلعه اي كه در آن اقامت داشته است از مسافر با تفاخر مي‌پرسد كه‌ چنين‌ قلعه‌ محكمي‌ در جاي‌ ديگري‌ ديده‌اي‌؟! مسافر جهانديده‌ با جواب‌ خردمندانه‌اي‌ پاسخ‌ مي‌دهد:

بخنديد كين‌ قلعه‌اي‌ خرّمست‌

و ليكن‌ نپندارمش‌ محكمست‌

نه‌ پيش‌ از تو گردن‌


:ادامه مطلب:
نوشته شده در دوشنبه 1 آبان1391ساعت 16:32 توسط محمد زرگران|



بنام کشیش کلیسای عشق

 

افلاکی در مناقب العارفین، گوید: نقاشی را می‌فرستند تا تصویری از چهرۀ خداوندگار مولانا برای شاهزاده خانمی ‌تهیه کند؛ نقاش نقشی از چهرۀ عالی جناب مولانا بر کاغذ می‌کشد، سر را بلند می کند و آنگاه درمی‌یابد که چهرۀ ایشان تغییر کرده و نقش با چهرۀ او نمی‌خواند. دوباره شروع به نقش زدن می کند  و همچنان تا بیست نقش تصویر می‌کند اما هربار مولانا را به چهره‌ای دیگر می‌بیند. سرانجام، نقاش، قلم را روی کاغذ می‌‌‌ کوبد و می‌‌‌ گوید من هر بار به تو نگاه می‌‌‌ کنم شکل دیگری هستی.

پس مولانا این غزل را آغاز می کند:

وه چه بی‌رنگ و بی‌نشان که منم

کی ببینم مـرا چنــان


:ادامه مطلب:
نوشته شده در دوشنبه 24 مهر1391ساعت 16:26 توسط محمد زرگران|



بنام کشیش کلیسای عشق

 

مردى پیش بایزید بسطامى آمد و گفت: چرا هجرت نكنى و از شهرى به شهرى نروى تا خلق را فایده دهى و خود نیز پخته‏تر گردى كه گفته‏اند:

بسـیار سفر باید تا پختـه شـود خامى            صوفى نشود صافى تا در نكشد جامى

بایزید گفت: در این شهر كه هستم، دوستى دارم كه ملازمت او را بر خود واجب كرده‏ام. به وى مشغولم و از او به دیگرى نمى‏پردازم.

آن مرد گفت: آب كه در یك جا بماند و جارى نگردد، در جایگاه خود بگندد.

بایزید جواب داد: دریا باش تا هرگز نگندى.

 

.................................

نوشته شده در شنبه 15 مهر1391ساعت 16:25 توسط محمد زرگران|



بنام کشیش کلیسای عشق

 

یکی پیش سلطان عارفان بایزید بسطامی رفت و گفت:

یا شیخ همه عمر در جستجوی حق به سر بردم و چند بار به حج پیاده بگذاردم و چند دشمنان دین را در غزا، سر از تن برداشتم و چند مجاهده ها کشیدم،‌ و چند خون جگرها خوردم، هیچ مقصودی حاصل نمی‌شود. هر چه می‌جویم کمتر می‌یابم. هیچ توانی گفت که کی به مقصود برسم؟

شیخ گفت :‌ جوانمردا این جا دو قدمگاه است : اول قدم خلق است و دوم قدم حق، قدمی برگیر از خلق که به حق برسی.

مادام که تو در بند آن باشی که چه خورم که حلقم خوش آید و چه گویم که خلق را از من خوش آید از تو حدیث حق نیاید...

 

.................................

نوشته شده در پنجشنبه 13 مهر1391ساعت 16:13 توسط محمد زرگران|



بنام کشیش کلیسای عشق

 

در زمان خلافت عمر، جوانى به نزد او آمد و از مادرش شکایت کرد و ناله سر مى داد که :

- خدایا! بین من و مادرم حکم کن .

عمر از او پرسید:

- مگر مادرت چه کرده است ؟ چرا درباره او شکایت مى کنى ؟

جوان پاسخ داد: مادرم نه ماه مرا در شکم خود پرورده و دو سال تمام نیز شیر داده . اکنون که بزرگ شده ام و خوب و بد را تشخیص مى دهم ، مرا طرد کرده و مى گوید: تو فرزند من نیستى ! حال آنکه او مادر من ومن فرزند او هستم .

عمر دستور داد زن


:ادامه مطلب:
نوشته شده در چهارشنبه 5 مهر1391ساعت 12:12 توسط محمد زرگران|



بنام کشیش کلیسای عشق

 

آش شله قلمکار چیست و از چه زمانی معمول و متداول گردیده است؟

 ناصرالدین شاه قاجار بنا بر نذری که داشت 1سالی یک روز آن هم در فصل بهار، به شهرستانک، از ییلاقات شمال غرب تهران و بعدها به علت دوری راه، به قریه سرخه حصار، واقع در شرق تهران می رفت.

به فرمان او دوازده دیگ آشی بار می گذاشتند که از قطعات گوشت چهارده راس گوسفند و اغلب نباتات و انواع خوردنیها ترکیب می شد. کلیه اعیان و اشراف و رجال و شاهزادگان و زوجات شاه و وزرا در این آشپزان افتخار

 

...................................
:ادامه مطلب:
نوشته شده در جمعه 31 شهریور1391ساعت 12:10 توسط محمد زرگران|



بنام کشیش کلیسای عشق

 

گويند چون حكيم ابوالقاسم فردوسي به طرف غزنين رهسپار بود هنگام ورود به غزنين به باغي فرود آمد كه سه نفر از شعراي دربار غزنوي يعني (عنصري) و (عسجدي) و (فرّخي) در آنجا به گفتگو و استراحت پرداخته بودند. فردوسي به سمت آنان رفت تا موقعيت شهر را از ايشان جويا شود و چون ملبّس به لباس كهنه و مندرس و فرسوده بود ايشان به تصوّر اينكه شخص ناشناس آدم بي‌سوادي است و مزاحم ايشان


:ادامه مطلب:
نوشته شده در دوشنبه 20 شهریور1391ساعت 12:2 توسط محمد زرگران|



بنام کشیش کلیسای عشق

 

از عبدالله بن جعفر- رضی الله عنه- منقول است كه روزی عزیمت سفر كرده بود و در نخلستان قوی فرود آمده بود غلام سیاهی نگهبان آن بود. دید كه سه قرص نان به جهت قوت وی آوردند. سگی آنجا حاضر شد. غلام یك قرص را پیش سگ انداخت، بخورد. دیگری را بینداخت، آن را نیز بخورد. پس دیگری را هم به وی انداخت، آن را هم بخورد.

عبدالله- رضی الله عنه- از وی پرسید كه هر روز قوت تو چیست؟

گفت: این كه دیدی. فرمود كه چرا بر نفس خود ایثار نكردی؟

گفت:این در این زمین غریب است؛ چنین گمان مى برم كه از مسافتی دور آمده است و گرسنه است نخواستم كه آن را گرسنه بگذارم.

پس گفت: امروز چه خواهی خورد؟

گفت روزه خواهم داشت.

عبدالله رضی الله عنه- با خود گفت: همه خلق مرا در سخاوت ملامت كنند و این غلام از من سخی تر است. آن غلام و نخلستان را و هرچه در آنجا بود همه را بخرید. پس غلام را آزاد كرد و آنها را به وی بخشید

 

....................................

نوشته شده در دوشنبه 13 شهریور1391ساعت 12:0 توسط محمد زرگران|




مطالب پيشين
» حكايت از پیراهن یوسف فهمیدم
» داستان طمع
» حكايت سلطان سنجر
» داستان قانون و میوه
» حكايت سردرد سلطان روم
» حاکیت فریب
» حکایت بسيج
» عشق در نگاه بزرگان
» حكايت نگهبان و پيرزن
» حكايت دیر رسیدن
Design By : ParsSkin.Com